که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
!!! کسی را دوست می دارم
اجتماعی,ادبی وطنز
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
!!! کسی را دوست می دارم
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
مگسي را كشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
آتشی سر کش و سوزنده هنوز
یادگاریست ز عشقی سوزان
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از این که چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می ارد از این بنده هنوز؟
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز....
کلمه بود و آن کلمه خدا بود »
و کلمه بی زبانی که بخواندش ،
و بی اندیشه ای که بداندش ،
چگونه می تواند بود ؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،
و با نبودن چگونه می توان بودن ؟
خدا بود و با او عدم ،
و عدم گوش نداشت .
حرفهائی هست برای گفتن ،
که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهائی هست برای نگفتن ،
حرفهائی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ،
حرفهای شگفت ، زیبا و اهورائی همین هایند ،
و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهائی است که برای نگفتن دارد . . .
« شاندل »
هرگز این درد گران را نتوان گفت به کوه
نتوان شست به آب
چه می خواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دکتر علی شریعتی
با حال و پایه
ایدا جوووووووووووووووون ۹شهریور رو به
همه
وبلاگ نویسای خوشگل و با حال تبرییییییییییییییییک میگه
افرین ایدا جوووووووووووووون.بزنید اون دست
قشنگه رو
شله شله شله.بالا بالا بالااااااااااااااااااااااتررررررررررررررر.اهاااااااااااااااااااااا
همه دست .حالا با هممممممممممممممم.![]()
![]()
![]()